گلهاي باغ بهشت

خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
لینک دوستان
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
اینقدر سرم شلوغه که دیگه وقت نمی کنم به اینجا سر بزنم با دو تا بچه سرو کله زدن خیلی سخته .
دخترک نازم هر روز 20 می گیره و به قول خودش با خبر خوش خونه میاد و از تشویق های معلم و جایزه گرفتنش برام تعریف می کنه وقتی می خواد بره مدرسه می گه مامان برام دعا کن با خبر خوب خونه بیام آخه وقتی اذیتم می کنه می گم اگه من از دستت ناراضی باشم با خبر خوب خونه نمیای ها اونم می ترسه
اذیتش هم تو خوردن غذا و خوابیدن و اینجور چیزاست که هر روز هزار بار باید بهش بگم بخور زود بخور به موقع بخواب ....
امسال مدرسه شو عوض کردیم با کلی نگرانی هم از جانب ما از طرف خودش ولی خدا رو شکر هم با محیط مدرسه خیلی زود خودشو وفق داد هم از لحاظ درسی مشکلی پیدا نکرد همش نگران بودیم البته تا الان خوب بوده بعدشو نمی دونم چی بشه ایشالله که خوب پیش بره .خیلی خوبه بچه ها زیاد به دوستاشون وابسته نیستن .فقط بدی این مدرسه اینه که هر روز یه کاردستی باید درست کنن که برای من دردسرسازه .
گل پسرمون هم الان ماشالله 4 ماه 12 روزشه .هنوز تووزن گرفتنش مشکل دارم کوچولوئه فقط شیر خودمو می خوره از شیر خشک خوشش نمیاد دو ماه اول هم شیشه می گرفت دلم خوش بود اما بعدش دیگه شیشه هم نگرفت برای سر کار رفتن نگرانم که چی کار کنم .خیلی بد می خوابه خوابش خوب خرگوشیه دیر می خوابه و زود بیدار می شه این خواهر و برادر مثل اینکه می خوان منو دق مرگ کنن تو خوابیدنشون دست به یکی کردن منو بکشن .همین خواب کمشه که باعث می شه وزن نگیره دیگه .
شب ها باز نمیذاره درست بخوابم طفلک همیشه گشنه س .
دخترکم خیلی دوسش داره البته این کوچولو هم خیلی خواهرشو دوست داره با همدیگه بازی می کنن نی نی کوچولو برای خواهرش می خنده نازش می کنه خواهرش هم حسابی کیف می کنه .
یه روز یه لحظه پیشش موند یه دفعه نی نی بیدار شده بود و شروع کرده بود به گریه کردن البته تو ماشین بودن خلاصه دخترک نازم هم باهاش شروع کردن بود به گریه کردن هر کاری می کرده ساکت نمی شده می ترسیده خیلی احساس مسئولیت می کنه
وقتی نی نی کوچولو صدای خواهرشو می شنوه گوشاشو تیز می کنه و چشم می گردونه که پیداش کنه خلاصه برای خودشون عالمی دارن که نگاه کردن بهشون خستگی رو از تنم در میاره .خدا رو شکر
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧ - مامانی
بلاخره نی نی گلی ما روز ١۶ تیر ماه ساعت ٢:٢٠ در بیمارستان خاتم الانبیاء طی عمل سزارین به دنیا اومد البته قرار بود ٢٣ تیر به دنیا باد ولی خیلی عجله داشت یه هفته زودتر به دنیا اومد .خدا رو شکر بچه صحیح و سالمه و آهو کوچولوی ما هم خیلی دوستش داره شاید بیش از حد چون همش میاد و می خواد بوسش کنه دستش رو محکم می گیره خلاصه خیلی می ترسم نکنه یه دفعه در اثر زیاد دوست داشتن کار دستمون بده .
اسمش رو طاها گذاشتیم .خیلی اذیتمون می کنه اصلا" سیر نمی شه مخصوصا شبها هر یه ساعت یه بار بیدار می شه بعدش هم صبح از ساعت ۵:٣٠ -۶ به بعد همش به خودش می پیچه و ناله می کنه و تا ساعت ١٠ نه خودش می خوابه نه می ذاره من یه کم استراحت کنم خلاصه خیلی خسته می شم از این طرف هم باید به دخترکم هم برسم خلاصه اداره دو تا بچه خیلی سخته .
حالا امیدوارم تا بعد از چله ش خوب بشه همه می گن بعد از چله ش خوب می شه منم دلم خوش کردم به این حرفها ولی چشمم آب نمی خوره.
از همه دوستانی که حال منو نی نی رو پرسیدن ممنونم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧ - مامانی بلاخره امروز تعطیل شدم و فقط ۵ روز باید به عنوان مراقب برم سر جلسات امتحان و دیگه تموم می شه و یه تعطیلات طولانی رو شروع می کنم .گل نازم هم چهارم خرداد تعطیل می شه الان داره امتحانهای شفاهی رو می ده بعد ۳ روز امتحان کتبی می ده و دیگه تعطیل می شه دیگه طفلکی خسته شده می خواد خیلی زود مدرسه تعطیل بشه .
دیروز سوار سرویس شده بوده یه دختر بچه تو سرویسشون هست که خیلی بی ادبه دیدم ظهر اومده خونه می گه مامان یه چیزی برات تعریف کنم گفتم بگو مامان .گفت: صبح تو ماشین نشسته بودیم نسیم همش داشت به من حرف بد می زد و با دوستش حرف می زد من چیزی نگفتم تا اینکه دیگه خیلی ناراحت شدم بهش گفتم نسیم می دونی فاصله من با الاغ چقدره؟ اینو که نگفت من با تعجب و دهن باز نگاش کردم گفت مامان حالا وایسا تا بقیه ش رو بگم دیگه گفتم بگو .گفت بعد نسیم گفت : نه
من اندازه خودمو با نسیم وجب کردم گفتم درست ۳ وجبه دیگه نسیم چیزی نگفت و همه زدن زیر خنده .راستشو بخواین منم کلی خندیدم با اینکه نیم خواستم تو اون لحظه بخندم که نکنه بچه فکر کنه این حرف ُ حرف خوبیه خلاصه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. چون دختر گلم بدون اینکه حرف زشتی به اون دختره بزنه چیزی بهش گفته که حساب کار دستش بیاد چیزی که حتی من که به سن رسیدم هم به عقلم نمی رسه بگم من اگه کسی باهام این کار رو می کرد و حرف بد میزد عصبانی می شدم این بچه خیلی خونسرد از خودش دفاع کرده .این دختر خیلی بی ادبه منم صد بار به آهو باهاش حرف نزنه .همون روز هم اومده بود از آهو معذرت خواسته بود که بهش حرفهای بد زده بوده .
بعد ازش پرسیدم مامان این حرف رو از کجا یاد گرفتی گفت مامان تو یکی از کتاب داستانهام که درباره بهلول گفته خوندم و یاد گرفتم . بعد بهش گفتم مامانی این حرفو نباید تو حالت عادی و پیش هر کسی بگی آخه همش می گفت مامان کار خوبی کردم من حرفشو تایید نمی کردم ولی بهش گفتم از اینکه تونستی بدون اینکه دعوا بکنی و حرفهای بد بزنی از خودت دفاع کنی خوشحالم ولی در حالت عادی به عنوان شوخی و یا هر چیز دیگه نباید این حرف رو بزنی .
دیروز هم داشتیم با هم تو خونه قدم می زدیم شروع کرد با نی نی حرف زدن :
نی نی زود باش بیا دیگه دلم برات تنگ شده بیا تا این دنیا رو ببینی ببینی چقدر قشنگه گلا قشنگه درختا قشنگه همه چی هست بیا مامانتو ببین پدرتو ببین منو ببین .زود بیا دیگه .
هر روز باهاش حرف می زنه و خیلی هم منتظره که نی نی به دنیا بیاد .اگه راستشو بخواین منم می خوام زود بیاد چون خیلی داره اذیتم می کنه .
الان نی نی هفته ۳۱ رو داره پشت سر می ذاره ولی این هفته های آخر خیلی داره دیر می گذره نمی دونم به خاطر اذیت زیادشه که برای من دیر می گذره یا به خاطر فصل بهاره .حالش خوبه فقط کوچیکه و وزنش کمه اونم فکر کنم به خاطر استراحت کم منه حالا که دیگه تعطیل شدم فکر کنم با استراحت من یه کم این بچه جون بگیره تا دیگه دکترم دعوام نکنه .
وسایل و کمد و تختش هم آماد س همه چی آماده اومدنشه ایشالله که همه چیز به خوبی بگذره و سالم به دنیا بیاد.
سلام .سال نو بر همه مبارک باشه ايشالله سال خوبی رو همه مون پيش رو داشته باشيم .
حال من و ني نی و آهو کوچولو هم خوبه خدا رو شکر. عيد امسال همش تو مسافرت بوديم و روز ۱۳ برگشتيم خونه هر چند من و آهو مريض بوديم البته مريضی خاص نه همون سرماخوردگی اما خوش گذشت .ولی من خيلی خسته شدم وقتی برگشتيم تاسه چهار روز بی حال بودم همه بدنم کوفته بود به آهو که خيلی خوش گذشته بود وقتی می خواستيم برگرديم می گفت مامان چه زود گذشت !
نی نی هم خوبه الان تو هفته ۲۶ هستش ديگه چيزی نمونده به قول دکتر ولی هر روزش برای من يه قرنه آخرين سونوگرافی هم که سونوگرافی تمام بدن بود شنبه انجام دادم خدا رو شکر مشکلی نيست و خوبه .
دخترک نازم خيلی منتظر اين نی نی کوچولوئه هر رزو نازش می کنه و قربون صدقش می ره با اينکه اين همه دوستش داره ولی اون روز که رفته بوديم براش وسايل بخريم يه دفعه ديديم اخم کرده و بعدش رفته يه گوشه ديگه گفتيم چی شده مگه دوست نداری برای نی نی لباس بخريم وسايل بخريم تو که دوستش داشتی ديديم چيزی نمی گه ما هم فقط انتخاب کرديم و چيزی نخريديم اومديم اين طرف ازش پرسييدم دختر گلم چی شده ؟ گفت آخه برای من که برچسب نخريدين که حالا می خواين برای نی نی چيزی بخرين اول برای من برچسب بخرين بعد برای نی نی بخرين .خلاصه اينم يه جوری دوست داشتنه ديگه .
تازه اين دخترک ما با اينکه خيلی وقته از شير گرفتمش ولی هنوز از من جدا نشده هر موقع دلش می گيره يا دعواش می کنم ياد ممه ميفته .اون شب می گفت مامان نی نی که به دنيا بياد من از شير شما می خورم گفتم پس نی نی چی می شه گشنه می مونه ها گفت نه به اون شير خشک می ديم .
الانم دخترک رفته مدرسه تازگيها براش خيلی سخته صبحها بيدار شدن نمی دونم به خاطر ماه بهاره که دوست داره صبحها بخوابه در حالی که شبها زود می خوابونمش و به زور هم می خوبه در کل از خوابيدن بدش مياد ولی خواب صبح رو دوست داره متاسفانه هميشه هم شيفت صبح می ره ديگه چيزی هم به پايان مدارس نمونده .هم دخترک گلم يه استراحت کنه هم من .
از همه دوستان گلی هم بهم تبريک گفتن و برام يادداشت گذاشتن خيلی ممنونم و از اينکه به فکرم هستين ممنونم و از اينکه نگرانتون کردم معذرت می خوام .
از همه دوستانی که لطف کردند و برای نی نی کوچولومون تبریک گفتند ممنونم.
نی نی ناز ما الان هفته ۱۴ هم تموم کرده و وارد هفته ۱۵ شده معده دردم خدا رو شکر بهتر شده ولی یه هفته بود که همش حالم بهم می خورد و چیزی تو دلم نمی موند اونم که یکی دو روزه خوب شده الان سرما خوردم حسابی هم سرما خوردم فکر کنم من تا آخر بارداریم باید همه نوع مرض رو تجربه کنم دارو هم که نمی تونم بخورم از درد بدن و گلو دارم می میرم .
طفلکی آهوی نازم هم سرما خورده البته خدارو شکر مال اون شدید نیست زود بهش قرص سرماخوردگی دادم ولی طفلکی بدنش درد می کنه و کمی هم آب بینی ش میاد حالا خوبه فردا امتحانی نداره و پس فردا هم که تعطیله کمی بچه م استراحت می کنه .
اون روز از درد زیاد سرم و بدنم سرم رو زمین گذاشته بودم به حالت سجده دخترک شیرینم اومد منو دید گفت: وای مامانی داری سجده می کنی آخه چرا اینطرفی خونه خدا که اینطرفه !
دیگه کلی خندیدم طوری که دردم یادم رفت اگه من این فرشته کوچولو رو نداشتم تحمل این دردا برام خیلی سخت بود خدایا شکرت شکرت به خاطر همه چیز.
هفته بعد هم باید برم یه آزمایش بدم اینقدر تو این ۴ ماه آزمایش دادم و ازم خون گرفتم فکر کنم از آخر با کمبود خون مواجه بشم .۱۰ روز دیگه هم باید برم پیش دکترم گفت که این دفعه یه سونوگرافی می نویسه خدا به دادم برسه اصلا از سونوگرافی دادن خوشم نمیاد به هر حال به خاطر نی نی باید خیلی چیزا رو تحمل کنم .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - مامانی
و بلاخره بعد از دعاهای عسلک نازم خدا به حرف دل این فرشته کوچولو گوش داد و یه نی نی بهمون داد ورودش خیلی غیر منتظره بود اولش چون هنوز آمادگی شو نداشتم و شوکه شده بودم کمی ناراحت شدم ولی بعد خدارو شکر کردم چون خدا بیشتر از خودمون صلاح خودمون رو می دونه .
دخترکم که از شنیدن این خبر کلی ذوق کرد همچنین پدری هر دوتاشون کلی خوشحال شدند .همش می گه مامان پس نی نی کی میاد هفته اول که همش این سوال رو می پرسید ولی دیگه پذیرفت که باید تا تابستون صبر کنه حالا همش می پرسه نی نی چیه ؟ بیشتر دوست دختر باشه می گه من خواهر می خوام .برای ما فرقی نمی کنه هر چی باشه فقط سالم باشه .
فعلا که تو این ۱۲ هفته خیلی اذیتم کرده نه خواب دارم نه خوراک شبها تا دیر وقت بیدارم و از درد معده گریه می کنم خدا کنه از این به بعد دیگه خوب بشم چون می گن سه ماهه دوم حال مادر بهتر می شه ولی من چشمم آب نمی خوره .
دختر گلم موقعی که تو شکمم بود اصلا اذیتم نکرد اینقدر ماه بود گل مامان بود اما این .....
دخترکم وقتی می بینه من از درد معده حال حرف زدن باهاشو ندارم همش می گه بذار نی نی به دنیا بیاد ۱۰ تا می زنم در باسنش
.یه روز داشت بهش می گفت ای نی نی کوچولو چرا اینقدر مامانم رو اذیت می کنی تازه مامان خودت هم هست دیگه اینقدر اذیتش نکن
.الهی من فدای اون دل کوچولوت بشم دختر گلم خیلی بیشتر هوامو داره زیاد دیگه تو خوردن و خوابیدنش اذیتم نمی کنه البته زیاد نه .
امتحانهای دبستان هم شروع شده هفته پیش که دختر گلم امتحان های میان ترم رو داد این هفته هم پایان ترم رو می دن .ایشالله همه این فرشته کوچولو ها تو در و مدرسه موفق باشن.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ - مامانی
دختر نازم حدود یه ماهه که کلاس دوم رو داره پشت سر می ذاره بزرگ شدنش رو به خوبی احساس می کنم خیلی منظم تر شده دیگه چیزی رو تو مدرسه جا نمی ذاره تغذیه ای رو که براش می ذاره خیلی خوب می خوره البته نه همیشه ولی بازم خوبه طفلک نهار هم که خونه میاد من فورا غذا رو جلوش می ذارم و می رم سرکار مجبوره تنهایی غذاشو بخوره که خب اونم بعضی موقعها نصفشو تو بشقابش میذاره و نمی خوره حق هم داره منم تنهایی چیزی بهم نمی چسبه ولی باز بهتر از پارساله فقط خوابش خیلی بد شده یه ساعت باید پیشش دراز بکشم تا خوابش ببره نمی دونم چرا با اینکه از صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار می شه می ره مدرسه بعدازظهر هم نمی خوابه تا شب هم همش بازی می کنه درس می نویسه و کارتن تماشا می کنه و کتاب داستان می خونه بازم شب اصلا خسته نمی شه و خوابش نمی گیره نمی دونم چیکار کنم خلاصه کلی برنامه دارم باهاش تا بخوابه .
امسال تو مدرسه هم معلمشون بهشون مسوولیت داده گروه گروه شون کرده و هر کدوم رو سرگروه یه گروه شدن و خلاصه کلی برای خودشون یه پا معلم شدن تکالیفشون هم بیشتر از پارسال شده طوری که بچه دیگه خسته می شه یه درس رو چند روز پشت سر هم باید بنویسن به نظر من که خیلی خسته کننده س .
بازم مثل پارسال تا میاد خونه تو اون ۱۰ دقیقه ای که من هستم همه گزارش رو بهم می ده و تا میرم دم در صد تا بوسم می کنه و تا پایین پله ها که می رم و همدیگه رو تا جایی که می بینیم صد بار باهام بای بای می کنه و خداحافظ می گه چی کار کنیم دیگه اینم زندیگه ماست دیگه طفلک بچه م باید یه ۱ ساعت و نیم ۲ ساعت تنها بمونه تا پدرش بیاد خونه .
عسلک نازم سه کلمه س که هنوز درست زبونش نمی چرخه که صحیحش رو بگه پدرش خیلی رو این موضوع حساسه که درست بگه اگه بار دوم بگه درستش رو می گه ولی وقتی می خواد جمله بندی کنه زبونش نمی چرخه من حساس نیستم چون می دونم بچه بزرگ می شه درست می شه هنوز وقت داره فعلا بچه س تازه خوشم هم میاد من که براش کیف می کنم اصلا دوست ندارم تو چیزی بهش فشار بیارم همیشه همینطور بوده خودش همه چیز رو یاد گرفته اون سه کلمه اینا هستن :
آروم که می گه : آرون - به علاوه که می گه : به علاقه - بقیه که می گه : برقیه
دوست داشتم اینا رو تو وبلاگش بنویسم که براش یادگاری بمونه و وقتی بزرگ شد بخونه و ببینه وقتی کوچیک بوده چه دنیایی داشته .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦ - مامانی
دست دخترکم رو باز کردیم تا سه چهار روز براش سخت بود که تکونش بده خیلی نگران بودیم ولی خدا رو شکر با ماساژ و روغن زدن خوب شد و الان خوبه خلاصه به خیر گذشت .
۱۵ شهریور هم تولد فرشته کوچولوی نازمون بود تولد ۷ سالگی ش .خیلی بهش خوش گذشت دوستای کوچولوش هم دعوت کرده بودیم حسابی قصیدن و خوش گذروندن .عسلک نازم تولدت مبارک ایشالله همیشه لبات خندون و دلت شاد شاد باشه .قربون اون برق نگاهت برم. دخترک ما هم وارد دومین ۷ سال زندگیش شد امیدوارم تو ۷ سال آینده بهترین روزا بهترین لحظه ها بهترین ساعات رو داشته باشه .
دیگه چیزی هم به باز شدن مدارس نمونده و باید آهو کوچولوی ما هم به زود خوابیدن عادت کنه ۴ ماهه که دیر می خوابه و دیر بیدار می شه فکر کنم براش سخت باشه هم برای اون هم برای من خیلی این تعطیلات زود گذشت من که چیزی نفهمیدم اصلا فکرشو نمی کردم به این زودی اول مهر بیاد دلم می خواد بازم تعطیل بشیم عید بشه از الان باید روز شماری کنم .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مامانی
اصلا حالم خوب نیست اومدیم یه بریم مسافرت دلمون وا بشه هر چی که خوش گذرونده بودیم همه ش با یه حادثه از بین رفت شب پنج شنبه که می شه چهارشنبه شب رفتیم پارک ارم با مامانم و داداش کوچیکم و خاله م و دخترش و آهو کوچولو و پدری آهو خلاصه همه وسایل رو سوار شد و قلعه سحرآمیز و بقیه چیزا.........تا اینکه اومدیم شام بخوریم چشمش اونطرف افتاد به سرسره بادی گفت مامان بریم سوار بشیم منم که دل رحم گفتم طفلک بچه تا حالا بهش خوش گذشته با یه نه گفتن حالشو نگیرم گفتم : باشه گلم الان می ریم .با داداشی و دختر خاله م رفتیم به طرف سرسره بادی اولش دو تا پسر بچه هم داشتن بازی می كردن وقت اونا تموم شد و رفتند به عسلكم گفتيم بيا بريم ديگه دير می شه بريم سوار اون يكی وسايل بشو يه لحظه وايستاد بعد گفت دو تا ديگه برم و بعدا بريم گفتم باشه كه ....اون دو تا همون و افتادن همونو و دست شكستن همون .
اولش فكر كردم شايد ضرب ديدگی باشه كمی دستشو ماليدم گفتم تكونش بده تكونش داد منم فكر كردم چون تكون می خوره اتفاقی نيفتاده بغلش كرديم و رفتيم تو خونه كمی پماد براش زدم و خوابيد شب همش ناله می كرد صبح كه بيدار شد ديدم نه هنوز خوب نشده فورا پا شديم برديمش دكتر .دكتر مشكوك به شكستگی شد و گفت شكستگی دست و پای بچه ها با بزرگسالان فرق می كنه چون دست و پای اينا غضروفه و استخون نيست و اگه بشكنه تشخيصش سخته رفتيم راديولوژی تا از دستش عكس بندازه عكس رو كه گرفت گفت برين عصر بياين ما نگران بوديم وقتی ما رو با اون قيافه ديد رفت عكس رو نگاه كرد و گفت نشكسته رفتيم خونه ساعت تقريبا ۱۲:۳۰ -۱:۰۰ بود كه راديولوژی زنگ زدن و گفتن فورا بچه رو به بيمارستان ببرين دستش در رفته ما هم پا شديم و راه افتاديم دو تا بيمارستان رفتيم ولی دكتر نبود می گفتن چون تا يك شنبه تعطيله همه رفتن و پنج شنبه ها هم زودتر می رن خلاصه سرگردون مونده بوديم چی كار كنيم باز برگشتيم خونه ساعت ۴ پدری آهو و دادشم رفتن دنبال يه اورتوپد بگردن تا اينكه خدا رو شكر يكی رو پيدا كرده بودن زنگ زدن خونه و ما هم رفتيم همين كه دكتر عكس رو ديد با عصبانيت گفت كی گفته اين در رفتگيه ؟ ما هم گفتيم دكتر متخصص راديولوژی فورا زنگ زد بهش و هر چی از دهنش در اومد بهش گفت و قطع كرد بعد هم دست بچه رو گچ گرفت استخون آرنجش ترك های كوچولو خورده بود خلاصه يه دستش رو كامل تو گچ گذاشت و گفت تا دو هفته بايد تو گچ باشه الان ۵ روز می گذره .
طفلك عسلكم شبها نه اون می خوابه نه می ذاره ما بخوابيم همش بايد مواظب باشيم رو دستش نخوابه .
خلاصه اينم از مسافرت ما واقعا اتفاق تو يه لحظه ميفته آدم هميشه بايد چها چشمی مواظب بچه باشه دست و پای اين كوچولو ها نازكه و با يه تلنگر امكان شكستگی شون وجود داره .
راستی دندون عروسك نازم هم ۲۴ /۴ / افتاد و اولين لق شدن دندون و افتادنش رو تجربه كرد خيلی خوشحال بود و به همه زنگ زد و به همه هم نشونش ميداد الان يه مرواريد كوچولو تو جای خالی دندونش دراومده هنوز خيلی كوچولوست خيلی هم قشنگه.
ايشالله خدا همه فرشته های كوچولو رو در پناه خودش نگه داره و دست گل ناز ما هم زود زود خوب بشه .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - مامانی
قبل از اینکه بریم مشهد یه پست نوشته بودم ولی حالا که اومدم و دیدم پریده نمی دونم چرا ؟ به هر حال یه هفته مشهد بودیم و خیلی خوش گذشت مخصوصا به دخترک نازم دفعه پیش که رفته بودیم هنوز یه سالش نشده بود اون موقع چیزی حالیش نبود ولی وقتی با پدرش می رفت زیارت پدرش می گفت که بچه خیلی بود ولی همه برای عروسکم راه رو باز می کردن امسال هم باز همونطور شده بود بازم با پدرش می رفت زیارت و به قول پدرش انگار که دریا شکافته می شد و راه براش باز می شد و راحت می رفت بوس می کرد برای همین بدش میومد با من بیاد زیارت چون من می ترسیدم تو اون همه ازدهام ببرمش جلو .
نزدیک به یه سال یه سال و نیمه که اومدیم ایران و خیلی منتظر این روز بودیم تو هر تعطیلاتی تلاش می کردیم که بریم ولی نمی شد تا اینکه بلاخره امام رضا طلبید و رفتیم عسلک نازم نمی خواست بیاد همش می گفت دلم برای امام رضا تنگ میشه الانم هر روز می گه مامان بازم بریم .
دیروز رفته بود خونه همسایه مون که با بچه هاش بازی کنه یه پسر بچه کوچولوی ۵/۲ ساله دارن که خیلی بامزه س و خیلی هم با آهو کوچولو ی ناز ما لج می کنه به قول مامانش اینا با هم دعوا کردن و آهو رفت تو اتاق یه دفعه پسرک اومده بوده و در رو باز کرده بوده نگو دخترکم پشت در بوده و در بهش خورده بوده و سرش خورده بوده به دیوار بعد برگشته بوده گفته بوده :
ای آیدین بد می دونی مثل چی شد من مثل حضرت فاطمه شدم که پشت در فشارش دادن و کمرش شکست خیلی بدی .
خلاصه کلی خندیدیم .
و یه اتفاق خاص دیگه اینکه اولین دندون دخترک نازم لق شده و به قول خودش چند روز دیگه میفته و با هر کی حرف می زنه می گه یه خبر خوب بدم : دندونم لق شده. با احتیاط غذا می خوره و همش مواظب هستش که چیزی بهش نخوره .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - مامانی